پادشاه ایرانی، مونارک غربی،
در این نوشتار که بصورت کوتاه و ساده نویسی میآغازم، میخواهم یک رشته از شاخصهها و فلسفهی حکمرانی و فرمانروایی در ایرانشهر و جهان غرب را در برابر یکدیگر قرار بدهم تا تفاوت میان این دو نظام را بهتر بشناسیم که براستی میتواند در این هنگامهی پیچیده به ما کمک کند تا سره از ناسره را بدرستی تشخیص دهیم.
بارها گواه گفتگوهای بیحاصل و بیپایانی بودهایم که در سپهر سیاسی ایران رایج است. کسانی شاخصههای مونارشی جهان غرب را دلیلی بر رد پادشاهی ایرانی عنوان میکنند، بدون در نگر گرفتن و شناخت درست از شاخصههای پادشاهی ایرانی و برخی نیز دلایلی از پادشاهیهای پس از تازش که آمیختگیهای غربی دارد را برای رد و شکستن چهره پادشاهی ایرانی بیان میکنند که آمیختهای از خلافت و سلطان و خان و خاقانی است.
همه این گفتگوها در هنگامهای صورت میگیرد که نیم قرن و سالهای دور است که جریانهای سیاسی در سپهر سیاسی ایران، که البته دارای قدرت و امکانات بودند (چپها و اسلامیان) هیچ نوشتار و تحقیق درستی در راستای شناخت درست از تمدن و فرهنگ و ساستاری ایرانشهر، خصوصا پیش از تازش بدست ندادهاند و اتفاقا هر گونه تلاش و نوشته و تفسیری در راستای تخریب و از بین بردن چهره این تمدن سترگ و شگرف بوده است.
در چنین شرایطی، امثال من نیز بدون هیچ امکانات خاصی تلاش میکنیم که نور راستی را همچنان در راستای ادامه این تمدن بزرگ پابرجا نگه داریم زیرا که بر باور ما راستی و درستی پیروزمندترین است.
پیش از اینکه وارد جان کلام بشویم، میبایست یکسری از پیش فرضهای درست را بیان نمود تا بتوان از زاویه نگاه درست موضوع را بررسی کرد. نکته قابل توجه این است که ما زیر آسمان ایرانشهر و روی زمین ایرانشهر بایستیم و زوایه نگاه ما از این سو است که به زند و نگیزش (تجزیه و تحلیل) جهان میپردازد، زیرا که ما میخواهیم با وجود خویشتن و خویش آشنا شویم و از وجود تمدن ایرانشهری آگاهی بدست بیآوریم. در راستای این آگاهی نیز میخواهیم آنرا خرج همین سرزمین اهورایی بکنیم، در واقع از دل ایران و اندیشههای آن برای ایران نیز به انجام و ثمر رساندن است. اینچنین کمک شایانی برای درک درستی از این گفتمان خواهیم داشت.
یکی از آن پیشفرضها شناخت دقیق از یک جهانبینی درست است که ما آنرا به دو دسته جهان غرب و شرق میتوانیم تقسیم کنیم. این تقسیم بندی بر مبنای رخدادهای تاریخی و تمدنی صورت گرفته است و گرانیگاه (نقطه ثقل) آن ایرانزمین و یا همان ایرانشهر است. در اینجا ما از واژه ایرانزمین به چم (معنی) یک سرزمین در یک محدودهی جغرافیایی و از واژه ایرانشهر به چم یک تمدن با تمام شاخصههای فرهنگی، آئینی و جغرافیایی سخن میگوییم، بدین سبب است که بیشتر از واژه ایرانشهر بهره میبریم که شاخصهی بنیادین این حوزه و مردمان آریایی آنرا در بر میگیرد. نکته دیگر این است که در بین این دو جهان یک نبردی وجود دارد که به قدمت چهارده هزار سال، که از اسکندر گجستک به این سوی این نبرد آشکارتر شده و نمادهای بیرونی خود را نیز پیدا کرده است. این نبرد در دو بخش آسمانی و زمینی صورت میگیرد. در بخش آسمانی ایزدان و در بخش زمینی ساختارهای فرمانروایی و ساستاری (سیاست) هستند. نا گفته نماد که آسمان هماره بر زمین برتری داشته است و امروز نیز در جهان این برتری آسمانی بر ساختارهای زمینی را به روشنی میتوان دید. در واقع تاثیر آئینها، نمادها و ایزدان آسمانی بر ساختارهای زمینی، بمانند فرهنگ، هازمان، ساستار، اقتصاد و غیره. البته اینجا از نقش مذاهب بعنوان سکاندار سیاست نام نمیبریم که البته در جهان غرب پیشتر چنین بوده است، اما تاثیر و نفوذ بر اندیشه و رفتار همچنان پا برجاست.
به نیکی میدانم که درباره هرکدام از این پیش فرضها و واژگان میتوان ساعتها نوشت و خواند، اما هدف از این نوشتار پادشاهی است و برای علاقهمندان میتوانم پیشنهاد خواندن مقالات پیشین و برنامههایم را در یوتوب و تارنمای جنبش نیز بدهم. و در ادامه باید گفت که برای بررسی بهتر این موضوع از واژگان خاصی که در هر دو جهان (شرق و غرب) بهره برده میشود، ما نیز بهره میبریم که جلوی سوء برداشتو سوء تعبیرها نیز گرفته شود.
یکی دیگر از این پیشفرضها این است که بایست آگاه باشیم که در جهان غرب و در بخش آسمانی آن یک پیوستگی از ایزدان یونانی تا به مذاهب سامی/ابراهیمی را شاهد هستیم، یعنی قدرت زئوس به یهوه، سپس به شخصیتی به نام بزرگ برتر (seigneur) و یا همان (seigneur jesus) عیسی پسر خدا و یا همان واژهای که بنام گاد (GOD) رسید، که میشناسیم و از پس آن به الله میرسد و ختم میگردد. این یک سیر روند «قدرت» در جهان غرب است. این قدرت از یک آفریدهی کهن بصورت ترتیبی به یک آفریدهی دیگر رسیده است و هرکدام از این آفریدگاران جهان غرب، با ظهورشان، آفریدگار پیش خود را گردن زدند و از بین بردند وخود مدعی قدرت مطلق و تنها قدرت آفرینش شدهاند. ناگفته نماند که تمام مذاهب و زیر شاخههای مذاهب ابراهیمی، سامی در جهانبینی جهان غرب جای میگیرد که بسیار با جهان آریایی که جهان شرق آنرا مینامیم، متفاوت میباشد. در بخش زمینی آن نیز ساختار حکمرانی، فرمانروایی و ساستاری است که با جهان آریایی و ایرانشهر و در کل شرق نیز بسیار متفاوت میباشد.
بپردازیم به سخن مورد گفتمان،
پادشاهی آرمانی که اوج شگفتی مونارشی (monarchie) در جهان غرب است و فلاسفهی بزرگی بمانند پلاتون (افلاطون) در کتاب جمهور خود از آن سخن گفتند، نیز با پادشاهی ایرانی بسیاری متفاوت است. در نگاه پلاتون و این نوع ساختار مونارشی که به مونارک فیلسوف یا همان فیلسوف شاه نیز معروف است، مونارک (monoarkhe) باید داراری عدالت و دانایی باشد که همه قدرت نیز در دست اوست یعنی به تنهایی دارای اراده در همه زمینهها میباشد، همچنین مردم بصورت طبقاتی بایست عمل کنند و هر شخصی در طبقه خاص خود بماند و دخالتی در دیگر طبقات نداشته باشد. در کل پلاتون یک کشور و جامعه را به سه طبقه حاکمان که بایست فیلسوف باشند، نظامیان که مسئول نظم و حاکمیت ارضی و دفاع کشور را تامین میکنند و پیشهوران که شغلهای مورد نیاز یک جامعه را تشکیل میدهند و هیچ یک در کار دیگری دخالت و نظری نداشته باشد که در این ساختار برتری طبقانی کاملا به چشم میخورد، حتی اگر مونارک آن نیز فیلسوف باشد.
Mono به چم تنها و Arkhe به چم قدرت است. این دو واژه که ریشه یونانی نیز دارند «تنها قدرت» را تشکیل میدهد.
در چنین ساختاری ما آن مونو (MONO) بودن را در تمام ابعاد فرهنگی و تمدنی و ساستاری و هازمانی و پیشهها شاهد هستیم. اینچنین مونو بودن را میتوان در آسمان جهان غرب که هماره از تنها قدرت نام برده شده است مشاهده کرد، که همه عوامل بوجود آورنده آن در دست یک آفریننده بوده است که ما آنرا بنام «توحید» میشناسیم. از زئوس تا به الله شاهد آن هستیم که هماره این قدرت در دست یک آفریننده که همه اختیارات را نیز دارا میباشد، بوده است. بر همین پایهی «تنها قدرت» در آسمان جهان غرب، با آئینهای مذهبی و خدایانشان بوده که ساختارهای سیاسی و زمینی آن شکل گرفته است. به همین منظور بوده که پیشتر نیز اشاره کردیم « اندیشههای آسمانی در زمین تاثیرگذار است»، حتی در همین روزگار نوینی که در آن بسر میبریم.
تنها قدرت، ارثیهای است که از آسمان جهان غرب به عوامل زمینی آن رسیده است و ساختاریهای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی غرب را شکل داده است. در واقع، هنگامی که زئوس برترین است به یکباره یهوه از راه میرسد و با کشتن زئوس این برتری را بدست میگیرد، سپس سینیور گاد با کشتن یهوه برتری را از آن خود میکند و در آخر الله با کشتن گاد میشود آخرین آفریدگار و برتر از خدایان پیشین خود. این سیر «تنها قدرت» را در مونارشی نیز شاهد هستیم که یک شخص چه بد و چه خوب، چه درست و چه نادرست، چه راست و چه ناراست، در تمام مقامهای اجرایی، جزایی، قضایی، اقتصادی، قانونی و حتی الهی، سخن بگوید و حکم کند و انجام دهد و باقی نیز گوش به فرمان او باشند. این امر تا جایی پیش میرود که عدهای ناراضی، برای کنار زدن او فقط بایست او را به قتل برسانند تا به بیعدالتی یک مونارک پایان دهند و این چرخه را ما در همه دورانهای غرب، چه در یونان و چه در رم و چه در پس از رم در هنگام شکل گیری کشورهای اروپایی، شاهد هستیم.
در عصر روشنگری و یا رنسانس اروپایی بود که فلاسفهی غربی تلاش میکنند تا با یکسری از دلایل و استدلالها، تئوریهایی را تولید کنند که دست و پای یهوه یا همان آسمان را به زنجیر بکشند و از مسائل زمینی دور کنند تا مردم بتوانند کمی آزادی داشته و نفس زندگی بکشند و در پس این دگرگونی در جهان غرب است که ساختارهای دمکراسی و سکولاریسیم و لائیسیه، نگاه دیگری به آزادی را به میان میآورند، تا هم مونارک بر روی زمین و هم آفریدگارانشان در آسمان را محدود و هیچکاره کنند و به گونهای آن تنها قدرت را از آنان بگیرند. البته اگر امروز دقیقتر به جوامع و سیاستهای غربی نگاه کنیم، همچنان آن تنها قدرت را به گونهای دیگر در ساختارهای زمینی آن شاهد هستیم. اما شکل و فرم آن تغییر کرده است، یعنی تنها قدرت را بواسطه برخی از مکانیسمهای اجتماعی به یک شخص تقدیم میکنند و نامش را انتخابات گذاشتند، در صورتی که بطن و نفس و بنیان آن تنها قدرت همچنان کار خودش را در جهان غرب و جهانبینی غربی به پیش میبرد.
به نیکی میدانم که درباره هرکدام از این نظریهها میتوان سخنها گفت و دلیلها آورد، اما به همین مقدار بسنده میکنم و به بخش ایرانی آن میپردازم. اگر علاقهمند هستید که بیشتر درباره این زمینهها بدانید، به مقالات و برنامههای من مراجعه کنید که درباره هرکدام از این گفتمانها توضیحات کامل داده شده است.
در سوی دیگر این گفتمان، پادشاهی ایرانی است که ما آنرا پادشاهی آرمانی نیز میگوییم. اما این پادشاهی در تصور و آرزو و توهم نیست، بلکه ریشهی ساختاری اندیشه ساستاری (سیاسی) ایرانشهری است که حداقل چهارده هزار سال سابقه حکمرانی و فرمانروایی یا بهتر است بگوییم، شاهنشاهی در سرزمین آریاییان (فلات ایران) و جهان دارد.
در سرودههای گاتها که از اصلیترین اندیشههای آریاییان به زبان زرتشت بزرگ نوشته شده از پادشاهی آرمانی یاد شده است.
در یسنای پنجاه و یک (هات ۵۱) درباره پادشاهی آرمانی یا همان ( «وُهوخْشَتْرَ» (Vohu-xšathra)) چنین میخوانیم.
وَهوُ خْشَثْرَمْ وَایْریِمْ بَاغَمْ اَیبِی بَایْریِشْتَمْ
:آوانویسی لاتین
Vohū xšathrem vairīm bāgem aibī-bairištem
:برگردان پارسی
.پادشاهی نیک و دلخواه، بهترین بهره و دهش (بخشش) ایزدی است که رَم (به انسان) ارزانی میشود
از نگاه واژه شناسی چنین میشود خواند و دانست:
– وَهوُ (Vohū): نیک، ستوده
– خْشَثْرَمْ (Xšathrem): شهریاری، توانایی و پادشاهی، تسلط
– وَایْریِمْ (Vairīm): آرزو شده، دوستداشتنی، گزیده و دلخواه
– بَاغَمْ (Bāgem): بخش، بهره، نصیب و روزی
– اَیبِی بَایْریِشْتَمْ (Aibī-bairištem): بیش از همه سزاوار آوردن و بخشیدن، بهترین بهره فرآورده شده
در واقع این هات اشاره به یک پادشاه دادگر دارد که فراهم آورندهی آرامش و آسایش و رفاه برای مردمان خود است که در عین حال از «داد» نیز پاسداری میکند. این گفتار را ما در خود واژه «پادشاه» نیز داریم که از دو بخش «پاد» به چم (معنی) «نگهدارنده/پاسدار» و واژهی «شاه» که این واژه خود از واژهی «خْشَتْرَ- خَشایَه» میآید و به واژهی «اَشا» میرسد و از آن وام گرفته شده است و به چم راستی و درستی میباشد. اما اَشا یک مفهوم ستُرگتری(بزرگتری) نیز دارد که در واقع منظور آن هنجار هستی است. یعنی نظم جهان و کیهان و در کل هستی و آفرینش. برای این نظم ما نیاز به یک عنصر حیات بخش نیز داریم که این هنجار را به گونهای درست در کنار هم نگه دارد و آن عنصر «داد» است. عنصر «داد» که همه این کیهان را بدرستی و در یک نظم و هماهنگی دقیق در کنار هم نگهداشته است که بواسطه آن، جان و زندگانی بوجود میآیند. بنابراین، هنگامی که به واژه «شاه» نیک بنگریم که از «خْشَتْرَ» سرچشمه میگیرد و اتفاقا ایزد آن نیز «خْشَتْرَ وَیریه» یا همان ماه شهریور است که این ایزد جدای از مفهوم شهریاریِ آرمانی، ایزد نگهدارنده فلزات نیز میباشد. بدین نتیجه میرسیم که از این فلز شمشیری درست میشود و در دست شاه قرار میگیرد که از «داد» نیز پاسداری کند.
مفهوم دقیق واژه «پادشاه» چنین میشود، نگهدارنده داد – دادگستر – دادگر، یعنی شخصی که درک درستی از «داد» پیدا کرده است و بخاطر همین درک، فرهی پادشاهی نیز به سوی او میآید و دادگر و دادگستر میشود. جا دارد که اشاره کنم که واژه «داد» قانون نیست، اما عنصری است که با تکیه و درک درست از آن میتوان بهترین قانون را برای نظم زمینی نوشت.
در همین پیوند نیز میتوان نگاه دقیقتری به آسمان ایرانشهر و ایزدان آریایی انداخت، همان آسمانی که ساختارهای زمینی را شکل میدهد. در تمدن ایرانشهر هیچ ایزدی، ایزد دیگری را رد نمیکند و از بین نمیبرد. حتی زرتشت بزرگ که براستی و درستی میتوان از او بعنوان بزرگ فرزانهی همه دورانها و تنها پیامبر ایرانی نام برد، هیچگاه ایزدان پیش از خود را نفی و رد نکرد، بلکه با بهسازی و اصلاحی که بوجود آورد، دیو پرستی را بد دانست و در یک «یگانگی» بینظیر اهورامزدا را بغِ بغان و یا خدایِ خدایان دانست. در واقع این یگانگی، کاملا جدای گفتمان توحیدی و تنها قدرت است. در اینجا همه ایزدان ویژهگیها و قدرت خاص خود را دارند که هرکدام از این ویژهگیها یک نوع نیکی و بهی را رهنما هستند و متبلور میکنند و همه این نیکیها و یا در واقع همان ایزدان در یک تانگوی عاشقانه به گرد اهورامزدا جمع میشود و آن یگانگی را از یک کل پدید میآورند. در واقع یگانگی یک عنصر تک و توحیدی نیست بلکه مجموعهای از یکایک عناصر است. اهورامزدا تنها قدرت نیست و همه ایزدان جایگاه و قدرت خود را دارند، این همان دیالکتیک زیبای آریایی است که زرتشت بزرگ به چنین زیبایی به تصویر میکشد. این اندیشهی آسمانی است که ویژهگیهای ساختارهای زمینی، خصوصا در قلمرو حکمرانی و هازمانی را بوجود میآورند و ما آنرا در جایی جای تمدن ایرانشهر، نَسکها و منش پادشاهان ایرانزمین میبینیم. لازم به ذکر است که اینرا نیز عنوان کنم که در اندیشهی ما آریاییان تک خدایی (monothéisme) وجود ندارد، بلکه باور به چند خدایی (polythéisme) و یا همان ایزدان داریم، یعنی دارای ایزدان گوناگونی هستیم که هر ایزدی یک امر نیک را در دست دارد، برای راهنمایی فروهرهای زمینی (انسانها) و تنها ایزدی که همه بدیها و پلشتیها را در خود جای داده و تک و «تنها قدرت» همه بدیها است، «اهریمن» میباشد. در واقع گفتمان توحید در بین مذاهب ابراهیمی/سامی، از نگاه ما آریاییان، همان اهریمن است.
البته این ویژهگیهای شاهانه، پس از تازش تازیان و اشغالگران ایرانشهر بوسیله جهان غرب (ابراهیمیت/سامیت/اسکندریسم) از بین رفت و همانگونه که پیشتر گفتم جایش را به اندیشهی اهریمنی جهان غرب (هم در آسمان و هم در زمین) داد. در این راستا جا دارد که اشاره کنم، هرگاه پادشاهی اندیشههای ایرانیاش بیشتر بود، ایران را شکوفا و گسترش میداد و هرگاه پادشاهی، اندیشههای غربی/تازیاش بیشتر بود، ایران را ویران، تکه و پاره و به پرتگاه سقوط میکشاند و تا امروز این امر ادامه دارد و ما شاهد آن هستیم.
در جای، جای نَسکهای ورجاوند ایرانشهر ما از منش نیک پادشاهان، نوع و چگونگی شاهنشاهی آنان یاد شده است. برای مثال در نَسک (کتاب) عهد اردشیر، یاد شده است که یک پادشاه چگونه بایست شاهنشاهی کند. و یا در نیایش «اَهُنَوَر»، این نیایش آریایی، یادآور جایگاه پادشاه و مرد دیندار (موبد) بوده است. در اینجا جا دارد که واژه «دین» که از واژه اوستایی «دئنا» میآید که به چم وجدان آگاه و بیدار است را با مذاهب ابراهیمی/سامی اشتباه نگیریم که هیچ پیوندی معنایی با یکدیگر ندارند، نه از نگاه مفهومی و نه از نگاه آسمانی و یا پژواک زمینی آن. اما در این نیایش چه آمده است.
یَتا اَهُو وَئیریُو (Yatha Ahu Vairyo) که به نام «اَهُنَوَر» نیز شناخته میشود، یکی از ورجاوندترین و نامدارترین مانتراها و نماز و دئنایِ زرتشتی است. این نیایش فرخنده برخلاف تصور برخی کسان، جزئی از متن اصلی گاتها نیست بلکه در یسنا (هات ۲۷، بند ۱۳) جای دارد، اما به همان گویش کهن گاتها سروده شده است. شاید برایتان جالب است که بدانید، زرتشت بزرگ با سه بار خواندن این نیایش در یک زورآزمایی بر اهریمن چیره میشود.
یَتا اَهُو وَئیریُو . اَتا رَتُوش . اَشاتچِیت . هَچا .
وَنغِهِئُوش . دَزْدا . مَنَنغْهُو . شْیااُثَنَنام . اَنغْهِئُوش مَزْدائی .
خْشَثْرَمْچَآ . اَهُورائی اَ یِم . دْرِگُوبْیُو . دَدَتْ . واسْتارِم .
آوانویسی لاتین:
Yathā Ahū Vairyō athā Ratuš ašāt-cīt hacā
Vaŋhēuš dazdā manaŋhō šyaōthananąm aŋhēuš Mazdāi
Xšaθrem-cā Ahurāi ā yim drigubyō dadat vāstārem
برگردان پارسی:
همانگونه که یک فرمانروای دنیوی (شاه) به خواست خود انتخاب میشود، یک رَد مینوی و پیشوای دینی نیز تنها بر پایه راستی، دادگری و پاکی (قانون اَشا) سزاوارِ گزیده شدن است.
از نگاه واژه شناسی چنین میشود خواند و دانست:
– یَتا (Yathā): همانگونه که، همانطور
– اَهُو (Ahū): سرور دنیوی، شاه، پادشاه یا فرمانروای مادی
– وَئیریُو (Vairyō): برگزیده، مورد آرزو و پسندیده
– اَتا (athā): به همان گونه نیز
– رَتُوش (Ratuš): رهبر روحانی، راهنمای دینی، پیشوای معنوی
– اَشاتچِیت هَچا (ašāt-cīt hacā): به موجب راستی و پاکی (قانون اَشا)
– وَنغِهِئُوش مَنَنغْهُو (Vaŋhēuš manaŋhō): وهومن، منش پاک، اندیشه نیک
– دَزْدا (dazdā): بخشش، بهره، دهش
– شْیااُثَنَنام (šyaōthananąm): کردارها، کارها و فعالیتهای آفرینش
– اَنغْهِئُوش (aŋhēuš): زندگی، جهان هستی
– مَزْدائی (Mazdāi): برای مزدا، در راه خدا
– خْشَثْرَمْچَآ (Xšaθrem-cā): و شهریاری، توانایی و نیروی خدایی
– اَهُورائی (Ahurāi): برای اهورامزدا
– اَیِم دْرِگُوبْیُو (yim drigubyō): کسی که به درویشان (نیازمندان، بینوایان و ناتوانان)
– دَدَتْ واسْتارِم (dadat vāstārem): پناه و یاری برساند، فریادرس و تیمارکننده باشد
در این نیایش شما گواه یکی از اسناد مهم در تمدن ایرانشهر هستید که جدایی نهاد شاهنشاهی را از نهاد دئنا به روشنی نشان میدهد و در غالب یک نیایش در نسک ورجاوند اوستا نیز مینویسد. این همان آسمانی است که ساختار زمینی را شکل میدهد.
تفاوتهای بسیاری دیگر نیز وجود دارد که من به همین چند نمونه بسنده میکنم برای نمایاندن تفاوت بین شاه و مونارک، تفاوت بین پادشاهی در جهان ایرانشهر (شرق) و مونارشی در جهان غرب. یکی از دلایلی که هماره نوشته و گفتهام به ایرانشهر و آتش ورجاوند، بزرگترین آتشها و بسوی ایزدان ایرانشهر باز میگردیم و هدف از مبارزه ما آزادسازی این سرزمین اهورایی و بازگشت به پادشاهی ایرانشهر است، بدین سبب بوده است.
رضا مهربانی
۷خرداد ماه ۲۵۸۰
بازنگری
۳ اَمرداد ۸۵۸۵
پاینده ایران
#جاویدشاه
نگر شما به دیدن برنامههای زیر در راستای فرهنگ ایرانشهر جلب میکنم:
آزادی چیست
قدرت واژه جاوید شاه
پادشاه و شاهنشاهی چیست
پادشاهی چیست، آریایی کیست
توضیح درباره این فرتور:
از هوشواره (چت جیپیتی) خواستم که یک فرتور درباره پادشاهی ایرانی و مونارشی غربی درست کند و بدون هیچگونه دستور دیگری، این فرتوری که مشاهده میکنید را طراحی کرد، که برایم بسیار جالب بود.
