“روح بیمار جامعه“
“ناخودآگاه جمعی” از دیدگاه روانشناس تحلیلی کارل گوستاو یونگ :
” لایه ای ژرف تر از روان انسان است که برخلاف ناخودآگاه فردی شامل تجربیات شخصی نمیشود. ناخودآگاه جمعی مخزن دانش، غرایز و نمادهای مشترک انسان ها است که به شیوه ژنتیکی از نیاکان و نسلهای گذشته به انسان ها به ارث می رسد و پایه رفتار آنان را می ریزد“.
« Epigenetics»
این پدیده امروز از جانب علم پزشکی به نام “اپی ژنتیک” تایید شده است. شوکهای شدید روانی، پایمال شدن فرهنگ و گسست هویتها، جنگ و کشتارها و تجاوزات جنسی، گرسنگی و دربدری می توانند نشانه تغییر ژنهای ویژه ای در انسانها گردند. ما ایرانیان سدهها است بدون آگاهی از کاربرد این مخزن غرایز در اندیشه ها و کردارمان، زندگی اجتماعی و سیاسیمان را میگذرانیم و گرفتار چیرگی “ناخودآگاه جمعی آشفته و پنهان” خود هستیم که هر روز بدون اراده خودآگاهمان بر تفکرات و رفتار عینی و ملموس مان تاثیرگذار است و قربانی های بزرگ و زخم های ناگواری در زندگیمان بجای می گذارد. دسترسی به ناخودآگاه جمعی با وجود دهها هزار روان شناس رفتارگرای اجتماعی ایرانی که از “دکترین بیهیوریسم” (Behaviorism) پیروی می کنند تا به امروز روی جامعه پس مانده ما ناممکن بوده است.
“بیهیوریسم” از ریشه واژه بیهیور (رفتار) زبان انگلیسی/ امریکایی گرفته شده و در زبان پارسی واژه “رفتارگرایی” برایش آمده که یک مفهوم روانشناسانه علمی است از “برون گرایی رفتار” انسان ها و حیوانات. این دکترین در سال ۱۹۵۰ در امریکا به وسیله ” بوروس فردریک اسکینر” (۱۹۰۴ – ۱۹۹۰) به نام “علم روان شناسی” تکمیل شد و به تمام دانشگاه های جهان ارسال گشت، بدون آن که نگرش و بیان زمینه های روحی و روان انسانها در پدیده رفتار درش مستتر باشد.
“ابر سیستم فرهنگ و هویت” که اقوام و ملتها هزاره ها با آن زندگی می کردند و پایه نخستین فلسفه و عادات زندگی شان بود، از جانب این مکتب“ در زیر مجموعه شیوه رفتارگرایی” قرارداده شد، زیرا در دکترین “روانشناسی اسکینر” باید از “پدیده های انتزاعی” مانند اندیشه، اندیشیدن، مهرورزی و احساسات و عواطف انسان ها که قابل اندازه گیری نیستند چشم پوشی کرد و تنها پدیده های عینی قابل سنجش و ملموس مانند “رفتار” را قابل بررسی دانست.
بدین ترتیب تنها با بها دادن به “رفتار” و واقعیت های خارجی (ملموسات)، تکنیک جایگزین معنویات و آفرینندگی های فرهنگی گشت. دیگر از این پس شاهکارهای بزرگ و آفریننده هنری در نقاشی و موسیقی به مانند سمفونی نهم بتهوون و یا سمفونیهای راخمانینوف و موتزارت، شوپن، شوبرت و دیگران زاده نشدند و فرهنگ در همان زمان در جا زد، در عوض این آثار هنری خلاق، صدها بار بهتر از زمان خود آن، با تکنیک های بزرگ صدا و نور و ارکسترهای چند صد نفری باز نواخته می شوند.
در ادبیات با تاکید بر عقلانیت شعوریاش، نقد مذهب و تمایل به هنجارهای اخلاقی و ساختمان سیاسی جامعه مانند آفرینندگی های ژان ژاک روسو در برگشت به طبیعت، مالکیت خصوصی و اجرای قوانین تمدن، حماسه های ایلیاد و ادیسه هومر، کمدی الهی دانته، سرودههای یوهان و لفگانگ گوته و جنایات و مکافات داستایوسکی و نمایشنامهنویس بزرگ جهان شکسپیر دیگر زاده نگشتند. در جایی که “علوم پیشرفته فیزیکی“، – که این علوم از دید علوم انسانی در فرگشت تمدن و نظم اجتماعی بسیار هم قابل تمجیداند – بطور کلی از فیزیک، روانشناسی، جامعه شناسی، شیمی، علم نجوم و ستارهشناسی، علوم فناوری و ماشینتکنیک و کامپیوتر امروز تا به نهایت شناخت بخشهای کیهان و روی زمین رسیدهاند و باری بزرگ از دوش بشر در راستای رفاه برداشته شد.
اما علوم فیزیکی که علوم انسانی و فرهنگ ها را علم نمیشناسند، به سبب دوری جستن و به کنار نهادن معنویات درونی در علوم انسانی، روش اندیشیدنشان “تک بعدی” گشته و متاسفانه از شفای بیماران ناشی از “میگرن” و “شوک های درونی وارد آمده بر روان ناخودآگاه انسان ها” که منجر به زمین گیرشدن و ناکارآمدی اجزای پیکرشان می شوند عاجزاند. برای نمونه چنان که امروز روش مداوای پزشکان آکادمیک پیرو مکتب بیهیورستی در تیمارستانها و آسایشگاههای جهان مرسوم است دهها هزار بیمارانی که به سبب شوکهای ناگوار “روان درونی” ناکارآمد و ناتوان شدهاند و این ناکارآمدی آن ها ناشی از تصادفات نیست را با داروهای قوی مسکن و یا با شوک های الکتریکی تسکین و آرام می کنند، بدون آن که موفق به درمان و معالجه آنان شوند.
در حقیقت در رشتههای کارشناسی علوم فیزیکی دانش و معرفت لازم برای بهبود “بیماران روان درونی” نیست و در دانشگاههای علوم فیزیکی و فناوری هیچ استادی به دانش جویان علوم فیزیکی درس معنویت و علوم انسانی نمیآموزد. بدین سبب اندیشمندان این علوم اهمیت و ارزشی به علوم انسانی و فرهنگها قایل نیستند.
متاسفانه در “دکترین رفتارگرایان” به سبب عدم استعداد سنجش روح و روان انسانها و حیوانات حاضر به قبول نیستند که محرکات کنترل شده از جانب ناخودآگاه جمعی قابل تغییر است و از مرکز عصبی به رفتار هدایت میشود. برای نمونه “میل جنسی، احساس تشنگی و گرسنگی انسانها برای برکنار کردن آن منتهی به رفتار آنان می گردد“. اکنون این پرسش پیش میآید که اگر ذات انسان از دو پدیده “مادی“ و “معنوی” درست شده که در “اندیشیدن و درست کرداری” مکمل یکدیگرند و علم پزشکی آن را تایید می کند، “پس چرا در زندگی اجتماعی و سیاسی تنها یک بعد آن مورد هدف دلخواه تکنوکراتها قرار می گیرد و جنبه ارزشمند دیگر آن به حساب نمیآید؟“. آیا این شیوه مبین تک بعدی بودن این علم نیست !؟
راه تدبیر برای بیرون آمدن از این نارسایی چیست؟:
فرهنگ جامعه ایران هم امروز هم پراز مهر، عاطفه و نیازهای معنوی است که سیاست تکنوکراتی آنها را ندیده می گیرد. نزدیک به ۱۲۰ سال است که ویروسی تک بعدی، بدون آن که نگرش و بیان زمینه های روحی و روان انسان های ایرانی در پدیده رفتار درش مستتر باشد چون خوره به نام “فرهنگ تکنیکی غرب” بر سیاست گزاری های جامعه مان چیره شده که تنها فعالیت دولت ها، استخراج نفت و فروش آن، هزینه کردن حقوق کارمندان و کارگران، بودجه از فروش انرژی فسیلی برای جاده سازی و خانه سازی، مونتاژ اتومبیل، واردات مواد غذایی حیوانی و گندم و حبوبات، ورود صنایع لوکس تلویزیون و تلفن دستی، اتومبیل و مبلمان از خارج از کشور برای یک جامعه بدون تولید مصرفی است.
بدین ترتیب انسان ایرانی که نیازهای درونیش برآورده نشده، نمیتواند تنها با مصرف اشیای لوکس خوشبخت باشد. انسان تنها برای زنده ماندن زندگی نمیکند، برای فرهنگ، آیینها، جشنها و شادمانی و خوشحالیها از روی الگوی خودشان مراسم می سازد و به آنها دل خوش است. نباید فرهنگشان را از آنها گرفت و به جایشان احکام خشک و سیاه دینی، ایدیولوژیهای بیگانه سیاسی و تعلقات دیگر تکنیکی را به آنان اجحاف کرد. مثلا خوشحالی را با یک تلفن دستی و یا یک اتومبیل و یا با یک سگ و یا گربه رباتی تامین کرد. انسان های ایرانی حتی در درازای تاریخشان به دنبال امنیت و رفاه نبودهاند. همیشه بدنبال فَر فرهنگ، ادبیات و معنویات انسانی می گشتند.
امروز معنویات انسان ایرانی با راه حل اندازی های ابزاری و تکنیکی قلم خورده. در زندگی دیگر معنایی وجود ندارد جز گسستگی در اقوام و خانواده، گسستگی در فرهنگ و هویت، بی اخلاقی و بی حرمتی در جامعه. ما ایرانیان به سبب نداشتن عقلانیت تاریخی که از ما ربوده شده، نه تنها برای خوشبخت شدن و رهایی از چنبره سیستمی که بر حافظه جمعی ما استوار است راه حلی نمییابیم، بلکه برای مشکلات فنی امروزمان هم ابزار نداریم و باید آن را از خارج وام بگیریم. این ویروس کاهلیت اگر در آینده هم به همین سرعت در سیاست های تکنوکراتی کشور ادامه یابد، می تواند با عقلانیت تک بعدیش “مغز ایرانیها را که هنوز اتمیک نگشته را “اتمیک“، اسطورههایمان را “پول پرستانه“، اخلاقیات مان را دوباره به دروغ و تقیه و مصلحتهای منفعتی انباشت سود و سرمایه، مهر و وفا به نزدیکانمان را بیگانه، زندگیمان را به جدایی از هم، زیست محیط مان را واژگون و به ستردگی و نابودی بکشاند.
برای ساختار نوین جامعهی ایرانمان، نمیتواند این تک بعدی بودن ادامه یابد و ما باید راه چاره و روشی “برای شناخت و چیرگی بر رفتار ناخودآگاه جمعی مان” بیابیم و وارد جهان مغشوش ناخودآگاه جمعی شویم. تدبیر این است که بر خلاف دکترین بیهیوریستها که احساسات درونی انسان ها در جز، و علوم انسانی و فرهنگی در کل را علم نمیشناسند و فرهنگ را در زیر مجموعه دکترین خود قرار می دهند و این سبب می شود که هویتها و فرهنگهای چند هزار ساله بدون آن که کسی متوجه شود به کناری گذاشته شوند. چاره در درست اندیشی است که حکم می کند در کنار علوم فیزیکی، علوم انسانی فرهنگ ایران را در ساختار جامعه آینده به کار بندیم.
این امکان پذیراست – آن چنان که گوستاو یونگ بر آن دست یافت – به مجرد آن که بتوانیم با “روش علم روان کاوی تحلیلی یونگ” وارد جهان مغشوش و آشفته “سایه ها” (آرشه تیپها) شویم و خود را در دنیای “روح ژرفا” بیابیم. با تحلیل این روح جمعی ژرف روی جامعه ایران، آشفتگیهای مبهم و ناگواریها که موجب شوک های تاریخی در ناخودآگاه انسانها شده را واکاوی، پژوهش و “سبب از دست رفتگی معناها و ارزشهای پویا و ارزنده” در رویدادهای ناگوار و در نتیجه “به شوک رسیدن روان جمعی” که از خودآگاه انسان ها بی درنگ دور میگردد را بیابیم، آنها را بازیابی و به شناخت دوباره خودآگاهمان برسانیم.
درمورد تحلیل در روح ژرفای ایرانی، برخورد ما با هجوم قبایل صحرایی، فروپاشی تمدن چندهزارساله، پایمال شدن معنای زندگی در نقش تخریب هویت ملی و بیحرمتی به کرامت انسان ها در یغما گرفتن ده ها هزار زن و کودک ایرانی به کنیزی و غلامی و تجاوز و فروش آنها. نابودی آیین، فرهنگ و سنتهای خو کرده اخلاقی ارزندهی پندار، گفتار و کردار نیک و از بین بردن آثار باستانی، تحریف ادبیات و از سوی دیگر “ربودن عقلانیت تاریخی انسان محوری” و به نازایی و ناتوانی کشاندن آن بوده است که جای گزینش با قهر و کشتار” باور کور به عقلانیت آسمانی الله محوری و فروکشی کامل اخلاق و سرسپردگی ایرانی است که منجر به “شوک روانی تاریخی” گشته. اگر این شناخت که در ناخودآگاه جمعی ما فروکش و از خودآگاه ما به دور است دوباره با روش روانشناسی تحلیلی فروید و یونگ به خودآگاه جمعی برگشت شود، سبب بازیابی دوباره “معنا و هویت” در زندگی و “بهبود روح و روان جامعه” می گردد.
کسانی که در واکاوی گذشته کامیابند می توانند حال و آینده را دوراندیشی کنند. ما انسان ها پیوسته در درون خود معنای زندگی و رویدادها را میجوییم. ژرفا و سطح (رویه) باید دریک آمیختگی با هم در آمیزند تا زندگی در درون ما رشد یابد. اما حقیقت زندگی تنها در “رفتارهای ملموس بیرونی” انسان ها – آن چونین که سیاست گذاران تکنوکرات ما ساختار تک بعدی جامعه را روی مسایل عینی و تکنیکی بنا می کنند رویش نمییابد، بلکه “پدیده های ناپیدای درونی” کل اندیشه ها و کردارما را برخلاف تصورشان در بر میگیرند و “سازنده معنای زندگی” ما هستند. این یک برد است نه در برابر عقلانیت و توان اشیا بیرونی، بلکه در برابر عقلانیت درونی و توان شعوری.
“ناتوانی و نادانی ما” در “اعتقادات ژرف پوچ، اجباریات و توهم های متعصبانهی دینی” و “پیروی کورکورانه از داده های فرهنگی دیگران به عنوان رسیدن به مدرنیته” نهفته است، دقیقا همان چیزی که امروز بر روح جمعی ما حاکم است و خسران زندگی ما را با باور به “عقلانیت الهی” و “فرهنگ بزرگ جهانی” سبب می شود.
“تواناییهای ما” اما در “عقلانیت تاریخی و انسان محوری” ما است که پر از آفرینندگی، مهر و وفا است و تقلید از سیاست غربی آن را از ما ربوده و ما از آن بدوریم. این تواناییها اما تنها در ساختن هوش مصنوعی برنامه ریزی شده با علوم فیزیکی نیست که رباط سگ و گربه برای همدمی بزرگسالان از اجتماع و انسانیت بدور افتاده میسازد که بین آنان هیچ نکته عاطفی وجود ندارد. نگاهی بیاندازیم به کشور چین که در چند دهه کوتاه مردمش تنها در اثر برنامه ریزی های تکنوکراتی اقتصادی از فقر به ثروت رسیدند، اما در این میان انسانهایش درسه شیفت کار طاقت فرسای ارزان، اتمیک و تبدیل به ربات گشتند که می بایست “اهداف ایدئولوژی حکومت” را در ازدیاد ثروت و پابرجایی امپراتوری اقتصادی برآورده کنند.
۱- کسی که یک انسان عاقل باشد و پدیدهها را بسنجد، متضادها که در حقیقت مکمل یکدیگر به مانند، زمستان و بهار، کال و رسیده، روشنایی و تاریکی، شب و روز را در تقابلهایش “ضد هم” ندیده، پس نزده، خود دست به ارزشگزاری و انتخاب سپید و سیاهی نکرده وبا “عقلانیت تاریخی دیالکتیکی و انسان محوری” خود از آن ها برآیند میگیرد، میآفریند، می سازد، دلسوز
طبیعت و منافع اجتماعی است، مهرورز و آموزنده، انسان دوست و در زندگی بس آموخته است.
۲- انسانی که باور کور به “عقلانیت الهی و دینی” دارد سرشتش سرشت سلسله مراتبی “خدایگان و بنده” و در برگیرنده “روش اندیشیدن سیاه و سفیدی” است که “این” یا “آن” خوب است، که این منافع مرا در بر میگیرد و آن منافع دیگران را، که این یا آن باید برگزیده شود و اجتناب ناپذیر است. این خوب و یا آن بد است که این خودی و آن ناخودی و این سفید و آن سیاه است، که این از ما است و یا این کافر و نجست است. مقرر می کند هدف باید ایدئولوژی اسلام و همه باید سر سپرده قرآن باشند و بقیه ناباوران منکرآنند. با این منکران چه نامسلمانان و چه مسلمان بایست با حمله، شکنجه و آزار روبرو گشت و آنها را از میان برداشت. این مکانیزم، همان مکانیزم روش اندیشیدن سیاه و سفیدی در دستگاه تفکر مغز ما است که میانگینی در آن موجود نیست!.
از دید جامعه – شناسی فرهنگی این دو جهان بینی یکی سیاه و سفیدی حذفی و دیگری دیالکتیکی برآیندی کاملا متضاد و در ریشه “ناهمگون” با یک دیگرند که در “برخورد فرهنگ ها و هویتها“ی متفاوت حاکم بر ذهنیت هر جامعه پیش میآید و هر کدام یک “ابر سیستم” را پایه گذاری می کنند که براساس زمان و مکان فرهنگ، سیاست، حقوق، اقتصاد، نظم و رفتارهای مردم از آن تراوش، سرشته شده و همهی این کانون ها “شیوه رفتاری” شان تابع آنند.
در “ابر سیستم شیوه عقلانیت الهی یا علت و معلولی“، این شیوه اندیشیدن سبب تضادها، تعصبها، نفرت زاییها، نادرستیها و رشوهخواری، تقیه و دروغبافی، قصاص و انتقامگیری، بحران سازی های شدید، چند دستگی، جنگ، نابرابری و پیدایش برتری طبقاتی سیاسی، اجتماعی و اقتصادی می گردد که ما ایرانیان به درستی در درازای ۱۴۰۰ سال “حاکمیت ابر سیستم دینی” روی جامعه مان با مرارتهای بسیار همه آنها را تجربه کردیم.
نمونه های بارز آن در دوره نخستین چیرگی اسلام امویان و عباسیان: زرتشتیان، یهودیان و مسیحیان همه ناخودی شدند و میبایست دست به دنبال و کشتن آنان کرد، بسیاری از آتشکدههای زرتشتی و آزادگانی چون “بابک خرم دین” را جانگدازانه کشتند و معابد دینی یهودیان و مسیحیان را تخریب و یا تبدیل به مسجد و سقاخانه کردند. تا آن ها مجبور به دادن مالیات های سنگین شوند.
در دوران صفویه:
بیش از صدهزار ایرانی سنی (و زرتشتی) را کشتند و دهها هزار (زرتشتی) دیگر را آواره، زندانی، شکنجه و تبعید کرده و داراییهای شان را سلب نمودند تا بقیه حاضر به گرایش به دین شیعه دوازده امامی گشتند.
در دوران قاجار:
“آغا محمد خان قاجار” سخت به مبانی تشیع و مناسکهای دینی و روحانیون شیعه باورمند بود. اما روش اندیشیدنش به تلخی سیاه و سفیدی بود و او این روش خود را با سنگدلی تمام در برابر کریم خان زند به کرسی نشاند. کشتارهای وحشیانه آغا محمد خان در قتل مردم کرمان که از پیروان کریم خان بودند سبب دستور در آوردن هزاران چشم از حدقه که تعداد آن به ۲۰ هزار جفت می رسید گردید.
در زمان ناصرالدین شاه قاجار شدیدترین برخوردهای حکومتی با پیروان سیدعلی محمد باب به فتوای مجتهدان شیعه انجام شد و کشتار گسترده بابیان در شهر نی ریز، زنجان، مازندران و شهرهای دیگر انجام گشت.
در دوران پهلوی:
تنش های مذهبی بر ضد سنیها و بهاییان توسط محافل مذهبی شیعه به اوج خود رسید و با وجود کوشش پادشاهان پهلوی برای شناساندن فرهنگ و هویت ایرانی در جشنهای دوهزار و پانصد ساله و آزادی دادن دولت های وقت به روحانیون مذهبی، تنش ضدیت از جانب مجتهدان شیعه در میان مردم جامعه فروکش نکرد.
در دوران جمهوری اسلامی:
این تنش ها و ضدیتها بر علیه یهودیان و کشور اسراییل، بهاییان و مسیحیان در جامعه ایران و دولت اسلامی به شدت به اوج خود رسید که منجر به توهم نابودی کامل یهودیان و جنگ ایران و اسراییل، ایران و آمریکا گشت و تاکنون بیش از صدها هزار ایرانی جانباز در پیکار با این ایدئولوژی پلید برای رسیدن به آزادی قربانی گشتند و هنوز هم پایانی بر آن انگاشته نیست. این دوگانگیها با سر منشا اندیشیدن سیاه و سفیدی بنای آشفتگی های جامعه ایران را می ریخت.
“آشفتگی های روانی” ممتد در درون جامعه ما سبب اصلی تمام بی قراری های سیاسی، فرهنگی و اجتماعی در گذشته و آینده است که در اساس نبردی فرهنگی بین چند “جهان بینی” و یا چند “ابرسیستم” متفاوت، چه دینی، یا ایرانی و یا رقابت های ابر قدرت ها با ایدئولوژی های غربی و شرقی برای استیلا یافتن بر جامعه ایران است.
این آشفتگی ها در لایههای اجتماعی ایران که به ایدئولوژیهای مختلف از قشریون دین شیعه طرفداران خمینی، گروه های کمونیستی، مائوایستی، حزب توده، مجاهدین، چریکهای فدایی خلق و جبهه ملی گرایش شدید پیدا کرده بودند سرایت کرد و پایه های هویت ملی ایرانی را که پشتیبانش سامانه پادشاهی بود در بهمن ۵۷ به کمک غرب درهم شکست. پیکار و کشاکش شدید درگیری بین فرهنگ دین شیعه و فرهنگ غربی، با وجود تمام کوشش ملیگرایان ایران دوست برای پابرجا کردن “هویت و فرهنگ ایرانی” بی نتیجه ماند.
از پس از جنبش مشروطه بازده این شوریدگی های پریشان در جامعه ایران “رفتارهای نسنجیده و آشفته، ما را در چهار انقلاب بزرگ در ۱۲۰ سال گذشته” پایه گذاری کرده و تاکنون با وجود نزدیک به چند میلیون تحصیل کرده در دانشگاه های بزرگ ایران و جهان و هزاران روانشناس و جامعه شناس، پیرو مکتب بیهیوریستی، کسی تا کنون به این نگرش نرسیده تا “سبب مبهم و واقعی این آشفتگیها را در ذهنیت بیمار جامعه ایران به شناخت بکشاند و کوشش در درمان و بهبودی آن بنماید“. سبب این بی توجهی این است که همه سیاسی اندیشه می کنند و سیاست استقرارش روی تکنیک و اقتصاد افتاده و به ریشه معنویات و نیازهای درونی انسانها توجهی ندارد و تنها به برطرف کردن مشکلات ملموس می پردازد.
جامعه ایران امروز در پایان تمام بی عدالتیها، کشتارهای چند صد هزار نفری، شکنجهها و تجاوزات جنسی و بیحرمتیهای انسانی، ویرانی اقتصادی و هویتی، مهاجرتهای میلیونی از روشنفکران ایرانی، گرسنگی و نابسامانی به این روشنفکری و نتیجه رسیده که میبایست دست از این دین خانمان برانداز با تمام سنتها و احکام مذهبیاش بردارد. اما این دین تنها قرآن، تقدس گاههای امامان، احکام، سنتها و آیینها، و هزاران مساجد و گنبد و بارگاههای آن نیست که از جانب ما کنار گذاشته می شود، “آنچه برای ما ملموس نیست ذهنیت این دین اسلامی و مکانیزم آن است که در مغزهای ۹۰ میلیون ایرانی دریک تاریخ بلند کاشته شده و تا برکنار نشود، ایران هرگز از خرافات دینی، جادو و جنبل دوران سده میانه رها نخواهد شد و به آفرینندگی و علم نمیرسد“.
آن چه از چشم و نگرش معنوی ما به دور مانده، پدیدهای است که این مسلک صحرایی آسمانی لایه به لایه در ذهن جمعی جامعه و اندیشمندانمان کاشته، پرورانده و چکیدهای است از یک “جهان بینی بنیان کن ایرانی” به نام “شیوه اندیشیدن علت و معلولی نازای الهی” یا شیوه اندیشیدن خودی و ناخودی، سیاه و سفیدی انتزاعی که “عقلانیت انسانی و تاریخی ما را به نام خدا و قرآن از ما ربوده” و ما هیچگاه به فکر شناخت واقعی این پدیده ضد ایرانی نشده و از مکانیزم مخرب آن با خبر نبودهایم. این پدیده دینی سلسله مراتبی “خدایگان و بنده، با شیوه اندیشیدن سیاه و سفیدی” در وجود ما خانه دارد و بعد از این که ما به سبب کشتار و قهر و پایمال شدن فرهنگ و هویتمان کمی به روشنایی رسیدیم و آگاهانه سنتهای بیرونی این دین را به کناری گذاشتیم، هنوز کماکان ساختار اندیشیدن خودکار ما و نخبگان سیاسیمان را میسازد و مکانیزم آن در ذهن فردی و جمعی ما کامل استوار است و ما از وجود آن غافل و ناآگاهیم. ما با این شیوه هر روز و هر دقیقه تفکر نادرست تقیه وار می کنیم و از این نکبت سده میانه صحرایی رهایی نداریم.
پآل ویریلیو فیلسوف فرانسوی (۱۹۳۲ – ۲۰۱۸) در اثر موشکافانه بزرگش “سرعت و سیاست” سخن از نابودی زمان و مکان، ایستایی قطبی جامعه و از بین رفتن فرهنگ و هویتهای کهن کرده، چنین می نویسد: “جوامع جهان سوم که در تاریخ خود دچار برخوردها و تخریبهای شدید و مختلف فرهنگی شدهاند، در اثر پس زدن طرح های تکاملی اجرا نشده زمان و مکان اقلیمی خود، و عدم آگاهی و روشنگری مهترانش در فرگشت بخشیدن به اجتماعشان، بسیاری از آنان دچار اعتیاد سرعت گرایی گشته و رفتار سرعت مآبانه را پیش میگیرند که دامن این سرزمینها را میگیرد و به اجبار آنها را بسوی کپی کردن از فرهنگ اروپا می کشاند“.
“اعتیاد به سرعت توسط افزایش و بهم فشردگی زمان ایجاد و این تغییرات سیستماتیک روی فرمهای افزایش سرمایه و سودبری، زمان و مکان، دانش و هویت تاثیرگذار است که جامعه را اجبارا به سوی یک “جنون جمعی اجتماعی” (یا همان روح بیماری که ما از آن سخن میرانیم) می کشاند و از هویت و فرهنگ اصلی خود دور کرده و یا آن را از بین می برد. با این دادهها میل اعتیاد به سرعت گرفتن، تجمع اعتیادهای مختلف (مانند انواع اعتیادها که در اثر ناهنجاری های اجتماع حاصل می شوند) پیوستن به فرهنگ غرب یا غربگرایی (یورومانی) را تشدید می نماید“.
اکنون اگر مهتران تکنوکرات ایرانی دوباره در کنار “شیوه اندیشیدن سیاه و سفیدی کنونی جامعه ایران“، از الگوی ساده انگارانه و تک بعدی “ابرسیستم بیهیوریستی” کپی کنند، این دره ژرف گسستگی، تضادها و تقابل بین “سیاست” و “جامعه” همچنان به قوت خود باقی خواهد ماند و دوباره هیچ مشکلی از دوش این ملت بر کنار نخواهد گشت.
با کمال تاسف اندیشمندان و نخبگان سیاسی دنباله رو آینده ما نه از “مکانیزم اندیشیدن نیاکانمان” که ایران را ۱۲۵۰ سال در راس فرهنگ و تمدن جهان قراردادند آگاهند، نه از “مکانیزم اندیشیدن اسلام” که ما را به خواری و پستی امروز کشاند و نه از “مکانیزمی که کشورهای اروپای شمالی در زمان رنسانس بکار بردند تا از شر، خرافات، جاهلیت و فقر جامعه شان نجات یافته و راه یابی به سوی علم، صنعت، تکنیک و مدرنیته بیابند“.
به شناخت رسیدن این آخرین می تواند الگوی رهایی جامعه ایران از جهل و نادانی اندیشیدن قرون وسطایی و رسیدن به عقلانیت تاریخی خود باشد. اما تکنوکراتهای سیاست ورز ما این تضادها و تقابلها را در سیاست ورزی شان بین این مکانیزم ها نمیبینند و حاضر به شناخت این مکانیزم نیستند و حل رنسانس ایرانی را تنها در نگرش جایگزینی حکومت کنونی با یک نظام سیاسی جمهوری و یا پادشاهی میبینند. در جایی که در زمان رنسانس نه یک حکومت جمهوری وجود داشت و نه پادشاهان فئودال خودکامه و یا دیکتاتور قدرت تشخیص و اجرای چنین رنسانس عقلانی بزرگی را داشتند و دست نشانده کلیسا و پاپها بودند.
تنها آرزوی اندیشمندان ما رسیدن به قدرت و انجام تشکیل دولت در تبعید است، اما از معماری درست اندیشی جامعه بی رشتهاند و جای تعجب است که به خود اجازه می دهند سرنوشت یک ملت کهنسال را به تنهایی در دست بگیرند. اما به سبب ناآگاهی از بن و فرهنگ جامعهشان، ناگزیر برای رهایی از ستم، کشتار و درنده خویی ضحاکان مذهبی دست به دامان مشاوران فرهنگ و الگوی “ابرسیستم غرب” شدهاند. بدین ترتیب سدی در راه رسیدن به آزادی واقعی، عقلانیت تاریخی، استقلال فکری و درست اندیشی ایجاد خواهد شد. دمکراسی، سکولاریسم و مشروطه خواهی هم، چه در نظام جمهوری و یا پادشاهی بدون نگرش و بیان علوم انسانی و فرهنگ ایرانی در ساختار آینده، درخود نسخهای برای بهبود “روح بیمار جامعه” که صدها هزار تن از عزیزترین فرزندان خود را با تمام ناکامی ها از دست داده و دچار شوک روحی و روانی است ندارد.
ایران با این همه مشکلات میبایست برگشت به فرهنگ بلند تبار خویش کند و به یک “سیاستمدار هوشمند و نابغه” احتیاج دارد تا بتواند ما را از این مرداب گندیده بیرون کشد و روح سرخورده و بیمارمان را درمان نماید. لازمه داشتن نبوغ “استعداد پیام های معنوی درونی و افسونگری” است که تنها در عقل شعوری انسان ها بارور می شود و در عقل مادهگرای ابزاری موجود نیست. اگر نابغه سیاسی نیستید مهم نیست، می توانید عقیده سیاسی خود را در همهپرسی ابراز کنید و این حق همه ما است. بدین ترتیب بهتر است کار را به کاردان بسپارید. ما بیش از هر چیز احتیاج به “رشته های حرفه ای” مقاطعه کاری، لوله کشی، جاده سازی، جوش کار، مکانیک، تعمیرات برقی و صنعتی، رنگرز، خبرنگار و بیمه چی داریم.
موقعیت ایران احتیاج به واقع گرایی دارد اما واقع گرایی نیازمند تبادل نیروهای دو پیکره سمت راست و چپ مغز است تا “درست اندیشی” فرگشت یابد. در ۱۲۰ سال گذشته پیکره سمت راست مغز ما به سود فنون تکنیکی و فیزیکی به فرگشت نرسیده و تنها با “عقل ماده گرا” در سیاست زندگی کردن، ما را به سان گذشته و امروز وادار به کپی و پیروی از نیروی عقلانیت و تکنیک دیگران می کند و این از منزلت و کرامت انسانی ایرانی بدور است.
این “سیاست نارسیستی” که عقل شعوری/ ادراکی انسانهای جامعه را کنار میزند و سبب نداشتن عقل تاریخی آفریننده می گردد، ملت را به بیگانگی از خود و روح گسسته مبدل و برای پیداکردن راه چاره گرفتار ایدئولوژیهای مختلف کرده و تا رسیدن به روشن نگری دوباره و به حقیقت پیوستن آرمان بزرگمان “آزادی حقیقی” به درازا می کشاند.
امروز ما دیگر نمیتوانیم از نوآوری های تکنیک در سیاست، اقتصاد، صنعت، قوانین مدرن مدنی و شهرسازی بگذریم، اما همه اینها بایست روی هویت و فرهنگ ایرانی بنا شوند. ما به ناچار شش سده با فرهنگ اسلامی زندگی کردیم و از مدنیت، معیارها، اسطورهها و ارزشهای ایرانی به جز چند جشن چیزی در حافظه جمعی ما باقی نمانده. ما هنوز نمیدانیم ریشه فرهنگ ایرانی چگونه سرشته و بافته شده وبا چه “روش اندیشیدن” و “اخلاقیات“ی پایه گرفته!؟.
بنابراین برای رسیدن به “فرهنگ و هویت ایرانی” و دوری از هر نوع ایدئولوژیهای سیاسی که ضدیت و انتقام جویی را در جامعه ما بحران میزند، باید بزودی و پیش از واژگونی این رژیم، ما ایران دوستان سامانه پادشاهی اندیشهای درمورد جایگزینی این شیوه بدشگون با شیوه پربار اندیشیدن دیالکتیکی گذشتگانمان بکنیم، و گرنه ما با شیوه عقلانی سیاه و سفیدی دوباره به آینده یدک کشیده میشویم، تحفهای که دریک تاریخ بلند ما را اخته کرده و آفرینندگی و کرامت انسانی را از ما گرفته و بجایش سرسپردگی، نکبت و خواری و فقر و یک روح بیمار را به ما ارزانی داشته.
سیام تیرماه ۲۵۸۵
امان بیداربخت
